شادی و مستی | |||
![]() |
الان که دارم مینویسم فقط چند دقیقه از ملاقاتمون میگذره دم در دو تا از دوستاش منتظرش بودن سلام کردم گفتن: نیم ساعته منتظریم.!!! تعجب کردم آخه می خواستن برن تهران پارک آبی منم وایسادم پیششون یه 5 دقیقه گذشت از راه رسید ولی برعکس یعنی از در خروجی اومد تو موبایل مادرش دستش بود با اون موهای فرق باز کرده که فقط همین مدل بهش میاد (البته به نظر من) با اون چشمای درشته قشنگش اخم کرده بود معلوم بود خسته شده رو کرد به اون دو تا گفت: دیوونه شدین نیم ساعته تو پارکینگ دنبالتون می گردیم. معلوم شد آقایون باید میرفتن پارکینگ.
اونقدر جذبه داشت که اون دو تا جرأت نکردن حرف بزنن مثل یه مرد یا شاید مثل یه بابا که از دست بچه هاش ناراحته نیگاشون میکرد وقتی اینجوری دیدمش بازم به خودم گفتم هی محسن دیدی اشتباه نکردی طرف همونیه که یه عمر دنبالش بودی ......
پس از این تایپک نتیجه میگیریم که: از این به بعد من عاشق یه مرد هستم نه عاشق یه پسر بچه......
ابن عکسم دوباره میزارم به هیچ کسم ربطی نداره چون وب ماله خودمه عکس هر کسی رو بخوام میذارم هر چند بار هم که بخوام میذارم....
در ضمن چون دوسش دارم اصلا میخوام صد بار همین عکسو بذارم.....
14977:کل بازدید |
|
13:بازدید امروز |
|
23:بازدید دیروز |
|
درباره خودم
| |
![]() محسن
صبور | |
حضور و غیاب
| |
لوگوی خودم
| |
| |
فهرست موضوعی یادداشت ها | |
ستاره تنهائی ها....[23] . دوستی ها[3] . زیباترین ها[3] . حکمت ها.... . خنده ها . درد دلها . | |
اشتراک | |