شادی و مستی | |||
![]() |
دیروز رفتم خونشون داداشش در رو باز کرد تعجب کردم آخه اون موقع باید مطب میرفت
رفتم تو مثل همیشه رفتن پائین هر منتظرش شدم نیومد فهمیدم خونه نیست آخه نمیشد من برم اونا اونم باشه ولی نیاد خلاصه یه کم چرت و پرت گفتیم که یهووووووووووووووووو
داداشش گفت مریضه و اریون گرفته میخواستم سقف تو سرم خراب بشه ایلیای من مریض شده وایییی خدای من باورم نمیشد میخواستم برم بالا ببینمش ولی نمیشد که حال فکر میکنید چی شد................................
عمرا نفهمید ایلیای من با اون حال مریضی با تب 39 درجه و با اون صورت زرد شده اومد پائین داداشش گفت برو بالا الان آقا محسن رو مریض میکنی ولی من بغلش کردم خیلی داغ بود نشوندمش کنار خودم باهم حرف زدیم خدا باورم نمیشد همون خوشگل من بود که این شکلی شده بود داشتم دق میکردم
با هم رفتیم بالا دراز کشید نشستم کنارش دست کشیدم رو سرش اشک تو چشمام جمع شده بود ولی نمیتونست گریه کنه سرشو بلند کرد خندید منم خندیدم
یه کارت برای تولد امام رضا علیه السلام براش خریده بودم دادم بهش اومد بیرون
رسیدم خونه اول صدقه دادم بعد هم نذر کردم اگه خوب بشه یه جزء قرآن بخونم
فردا رفتم مطب باباش احوالشو پرسیدم باباش گفت صبح تبش قطع شد.....
14954:کل بازدید |
|
13:بازدید امروز |
|
0:بازدید دیروز |
|
درباره خودم
| |
![]() محسن
صبور | |
حضور و غیاب
| |
لوگوی خودم
| |
| |
فهرست موضوعی یادداشت ها | |
ستاره تنهائی ها....[23] . دوستی ها[3] . زیباترین ها[3] . حکمت ها.... . خنده ها . درد دلها . | |
اشتراک | |