شادی و مستی | |||
![]() |
امروز یعنی امشب (شب 27 ماه رمضان سنه1429) بعد از جلسه طبق معمول رفتم ته کوچه تا بازی کردنشو ببینم اما بازی نمیکردن تو ماشین نشسته بود با داداشش. باباشم یعنی آقای دکتر داشت با یکی صحبت میکرد از فرصت استفاده کردم رفتم سمت ماشین اول داداشش بعدم خودش از ماشین پریدن پائین سلام و از این حرفا ... و بعد حال داداش بزرگ رو پرسیدم ایلیا رو کرد به من گفت: می خوایم بریم پینت بال شما هم میآین؟
منمن از خدا خواسته گفتم :آره چرا نمیام ولی من تو گروه شما!
گفت: باشه .
داداشش گفت: زشته اقا محسن شما بزرگین با این بچه ها بازی نکنین!! گفتم: بزرگ و کوچیک نداره جنگ جنگه!! ایلیا خندید منم خندیدم
خسته شد نشست رو زمین. گفتم: خوشگلم بلند شو بشین رو ماشین. اومد بپره روی صندوق ماشین اما نتونست آخه فداش بشم هنوز قدش نمیرسه همینطور که داشتیم حرف میزدیمو حال می کردیم باباش اومد گفت: آقا به ماشین ما چرا تکیه دادی میرم به بابات میگم(!!!!؟؟؟) منم خندیدم گفتم: آقای دکتر پولشو میدیم(!!!؟؟؟) بعد منو بغل کرد گفت: نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم بابت اینکه به ایلیا عربی یاد دادین واقعا وقتی این بچه تو خونه عربی حرف میزنه منو مادرش لذت میبریم و از همین حرفا ..... بعدشم ما رو چند تا ماچ کرد و سوار شدن که برن و عشق منو با خودشون ببرن.
وقتی می خواست بشینه تو ماشین از کنار در که رد شدم زذم بهش گفتم: دوست دارم (ولی نمیدونم شنید یا نه)
فعلا تا بعد بای بای
در ضمن مهرسا خانم باشه حتما ازش عکس میگیرم . در ضمن چند وقتیه درگیرم اگه رفتی پیش دائی سلام منم بهش برسون ممنمون میشم دوسته خوبم.
14976:کل بازدید |
|
12:بازدید امروز |
|
23:بازدید دیروز |
|
درباره خودم
| |
![]() محسن
صبور | |
حضور و غیاب
| |
لوگوی خودم
| |
| |
فهرست موضوعی یادداشت ها | |
ستاره تنهائی ها....[23] . دوستی ها[3] . زیباترین ها[3] . حکمت ها.... . خنده ها . درد دلها . | |
اشتراک | |