شادی و مستی | |||
![]() |
دیروز یکشنبه رفتیم استخر به خلاف همیشه آب استخر خیلی تمیزز بود همه تعجب کردیم مثل همیشه شروع کردیم شنا کردن البته با دوست گلم که الهی فداش بشم خیلی شنا یاد گرفته بود دیگه از آب نمیترسید عین یه ادم بزرگ شنا میکرد از داداشاش هم بهتر خلاصه خیلی حال داد من استخر بدونه ......... رو اصلا دوست ندارم یه بار وسط اب خسته شد کشیدمش کنار یه بار هم اب رفت تو عینکش رفتم زیر اب گرفتمش تا عینکشو درست کنه اخه فداش بشم قربونه اون چشناش بشم چشماش خوشگلش به اب حساسه زود میسوزه و درد میگیره اخی من نباشم ببینم چشماش درد بگیره خلاصه بعدش رفتیم بستنی بخوریم بستنی میوه ای داداشش داشت حرف میزد از اون حرفای بی ربط ککه اره بودا اینقدر از حیث نفسانی قدرت داشت که هر شب با یه دوشیزه بود تازه تکراری هم نه خودشون داوطلب میشدن 6 همه فهمیدیم منظورش چیه اما یهو ......... گفت : داوطلب چی میشدن مثلا چی کار کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه جا خوردیم اخه جلوی بچه که جای این حرفا نیست خلاصه طرفو یه جوری پیچوندیمو تموم شد.
موقع رفتن وقتی ترک موتور داداشش نشسته بود میخواست خدا حافظی کنه دستشو مثله یه مرد اورد جلو و با اون چشمای قشنگش نگاه کرد تو چشام منم یه لبخند زدمو دستشو گرفتم گفتم خدا حافظ ولی روم نشد بگم دوست دارم قربونت بشم فدات بشو الهی و از این حرفا حالا همشو گفتم اینم یه خاطره دیگه امیدوارم بتونم یه روز ادرس این سایتو بهش بدم تا بفهمه چقدر میخوامش.
14998:کل بازدید |
|
34:بازدید امروز |
|
23:بازدید دیروز |
|
درباره خودم
| |
![]() محسن
صبور | |
حضور و غیاب
| |
لوگوی خودم
| |
| |
فهرست موضوعی یادداشت ها | |
ستاره تنهائی ها....[23] . دوستی ها[3] . زیباترین ها[3] . حکمت ها.... . خنده ها . درد دلها . | |
اشتراک | |